.

****  ... درباره يک زندگی ...     ****   

وقايع نگاری يک عشق از پيش اعلام نشده...

۱۳٩٠/٧/٢

 

خیلی دلم می خواد افکارمو متمرکز کنم و دوباره اینجا بنویسم..یه روزی این کار رو خواهم کرد..

فریاد خاموش


۱۳۸٤/٢/٢٧

وقایع نگاری یک روز از پیش اعلام نشده ...

 

..

روی مبل دراز کشیده ام ..

درازکه نه .. از حال رفته ام در واقع

کمی به خودم می آیم ..

نمی دانم چه مدت است که به صفحه تلویزیون چشم دوخته ام ..

می بینم و نمی بینم ..

چشمم به خواننده که می افتد دچار حس بدی می شوم ناخود آگاه ..

گویی دخترک رفته باشد داخل تلویزیون ..

گرچه چند تکه بیشتر لباس به تنش است ..

...

صدای موسیقی کلافه ام کرده است

دستم را هرچه روی مبل و اطرافم می کشم چیزی توی دستم نمی آید

تا توی صفحه تلویزیون خردش کنم ..

دخترک هنوز دارد آنجا می رقصد ..

لحظه ای گیج و مبهوت می مانم ..

چشمانش را به من دوخته است ..

با دست به من اشاره می کند ..

دارد به رقص دعوتم می کند گویی

نمی دانم چرا نمی فهمد که رقصم نمی آید ..

این را با نگاهم به او می فهمانم اما باز توی چشمانم زل می زند ..

کمی به خودم می آیم

نمی دانم چه مدت است که به صفحه چشم دوخته ام ..

می بینم و نمی بینم ..

دخترک هنوز دارد آنجا می رقصد ..

 

..

 به آنچه اطرافم می گذرد اعتنا یی ندارم ..

صدای جاز موسیقی از هر سو احاطه ام کرده است ..

صدایش را که کم می کنم جیغ دخترک در می آید

یعنی که بلندش کنم باز ..

و بلندش می کنم .. بلند تر از قبل .. بلند تر از همیشه ..

...

سرم را که می گردانم می بینمش که از اتاق بیرون می آید ..

ملحفه ام را دور تنش پیچیده است محکم ..

جز خطوطی از انحنای سینه اش دیگر چیزی نمی بینم ..

یادم باشد که بعدا حتما ملحفه را دور بیندازم ..

 

...

از صدای برهنگی پایش که روی زمین لخت کشیده می شود

می فهمم که دارد به آشپزخانه می رود ..

صدای باز شدن یخچال را می شنوم ..

می بینمش که به سمتم می آید ..

قوطی نو شیدنی هم در دستش است ..

می نشیند کنارم ..

به سمت مخالف می خزم نا خود آگاه ..

سعی می کند به روی خودش نیاورد .

این را از چشمانش می خوانم ..

استکان ها را روی میز می گذارد ..

و تا نیمه پرشان می کند ..

خیلی هم دقت می کند که قطره ای هم از نیمه بیشتر نشود ..

با چشمانش به خوردن دعوتم می کند ..

استکانش را بر می دارد و یک جرعه بالا می رود ..

نگاهی به استکان می اندازم ..

نیمه خالیش چشمم را گرفته است ..

استکان را جلویش می گذارم  و زهر خندی نثارش می کنم ..

قوطی را بر می دارم و بی محابا سر می کشم ..

سرم را  بلند می کنم

تنها دخترک را می بینم که هنوز دارد آنجا می رقصد ..

یادم باشد که استکانها را دور بیندازم حتما ..

...

 

دخترک هنوز دارد استکانش را پر و خالی می کند ..

گاهی هم بلند می شود تا تکانی به تنش بدهد ..

اما هر بار به سمتی می افتد ..

شاید می خواهد ادای دخترک را در آورد ..

می دانم که نمی تواند ..

می داند که نمی تواند ..

این را دخترک توی صفحه هم چشمک زنان تایید می کند ..

نگاهش می کنم ..

دخترک هنوز دارد آنجا می رقصد ..

 

...

به خودم می آیم ..

دخترک به من تکیه داده است ..

در حالیکه سیگاری در دست دارد و زانوهایش را در بغل گرفته است ..

پک غلیظی به سیگار می زند و دودش را ول می کند توی هوا ..

ـ خونه گرم و نرمی داری ..بهت حسودیم شد ..

این را می گوید و نگاهم می کند ..

نگاهش می کنم و زهر خندی هم نثارش ..

سیگارش را توی بشقاب کنار دستش خاموش می کند ..

با یک حرکت سریع به روی من می آید ..

دستش را دور گردنم می اندازد و با دست دیگرش

 ملحفه را از دور تنش باز می کند ..

 

...

به آنچه اطرافم می گذرد آگاهی چندانی ندارم ..

به زور لبانم را از میان لبانش بیرون می کشم..

به نشانه اینکه ناراحت شده خودش را به کناری می کشد ..

ملحفه را بر می دارد و به سمت آشپز خانه می رود ..

جوری مسلط به همه زوایای خانه عمل می کند نه انگار که

بیش از چند ساعت از ورودش نگذشته است ..

برمی گردد .. در حالیکه ظرف کیک و دو بشقاب به همراه دارد ..

کیک را روی میز می گذارد ..

در همان حالیکه مدام ناخنک می زند می گوید :

ـ کاش توی راه شمع هم گرفته بودیم ..راستی .. حالا یعنی چند سالت شده ..؟

نگاهش می کنم و زهرحندی میزنم ..

تکه ای کیک می برم و توی ظرفش می گذارم ..

تکه ای هم برای خودم ..

ـ یادم بیار موقع رفتن یه تیکه هم واسه آبجی کوچیکم ببرم ..

اینرا می گوید و تکه ای از کیک را می بلعد ..

ـ چه خوب شد که امشب با تو آشنا شدم .. یه تولد مجانیم افتادم ..

این را می گوید و خنده هوسناکی سر می دهد ..

بی اعتنا به حرفش نگاهش می کنم ..

دیگر ملحفه را هم به دور تنش نپیچیده است ..

هوا تاریک شده است دیگر ..

 

...

به خودم می آیم ..

صدای موسیقی کلافه ام کرده است ..

نگاهم به ظرف کیک روی میز می افتد ..

کرمها را می بینم که همچنان و پر اشتها تر از پیش در هم می لولند ..

سرم را بلند می کنم و  چشم  می دوزم به صفحه ..

 دخترک را می بینم که هنوز دارد آنجا می رقصد ...

 

اردیبهشت ۸۴

 

فریاد خاموش

۱۳۸۳/۱٢/٦

وقايع نگاری يک خط سرخ باريک ..

 

غرق فکری ...

  به او فکر می کنی

اويی که ...

 

داغ هستی ..

داغ داغ ..

  گدازه آتشی اصلا ..

تيک چشم چپت شروع شده دوباره ..

و ثانيه ها يی را می شماری که به زير کشيده

گرچه برايت مهم نيست ديگر

ديگر حتی عصبيت هم نمی کند ...

 

تو سنگی

تو سردی

تو سرد و سنگی

تو هيچ هستی ...

 

گوشه انتهايی لبت کشيده می شود ...

يعنی که خنديده ای

از دروغهايت خنده ات گرفته

تو ديگر سرد نيستی

تو ديگر سنگ نيستی

تو ديگر سرد و سنگ نيستی

تو ديگر هيچ هم نيستی

تو يک موجود بی وجودی فقط ..

اگر وجودش را داشتی که ...

 

ديگر نيست ..

مدتهاست که ديگر نيست

نيستی او از همه جا می بارد اصلا ..

از همه وجود بی وجودت ..

از اين چشمان به گودی نشسته ات ..

از رخی که از بی رنگی به ارواح می ماند ..

از صورتی که ديگر رغبتی به تراشيدنش هم نيست ..

چه کسی ديگر می تواند از ميان اين چهره آن همه زيبايی را بيابد ..

و می دانی

و می دانی که او نيست ديگر ...

 

با خود چه فکر ها که نکردی ..

فکر کردی که رفت ..؟

تمام ..؟

و ديگر هيچ ..؟

چه ساده بودی بودی تو ..

فکر کردی که می تواند عشقی جای اورا بگيرد ..؟

چه احمق بودی تو ..

خوب می دانی که نمی توانی

خوب می دانی که نمی تواند ..

خوب می دانی که هيچ کس جزاو نمی تواند تو را آنگونه دوست داشته باشد ..

دستانت را آنگونه در دستان مهربانش بگيرد و بفشارد

و بگويد که دوستت دارد ..

که می خواهدت ..

که تنها مال او هستی ..

که برايت می ميرد ..

خوب می دانی که هيچ کس نمی تواند ..

گرچه ديگر نيست ..

گرچه دروغ هم گفته باشد ..

گرچه  تو برايش هيچ بوده باشی ..

گرچه تو را گذاشت و رفت ..

اما هر کس نداند تو خوب می دانی که چقدر دوستت داشت ..

چقدر دوستت داشت ورفت ..

تو باعث شدی ..

تو

تو ی ...

چقدر که از خودت بدت می آيد

فقط خودت می دانی ...

 

می دانی که ديگر کافی است ..

دستت را بر می گردانی

و نگاهش می کنی ..

دقيق

جوری که بتوانی ريشه هر مو را هم ببينی ..

به خطهای پراکنده و بيشماری می نگری که

برجستگيهای نامنظم و مهيبی را بر جا گذاشته است ..

خطهايی که هر بار به يک جور زيگزاگ دوزی شده اند ..

 و هيچ تقارنی هم با هم ندارند ..

رويش گوشت هم در اين سالها  نتوانسته محوشان کند ..

 

ديگر کافی است ..

دستت را مشت می کنی

محکم

چشمت به محل نبضت می افتد ..

خودش است ..

همانی که تا بحال دنبالش بودی و نيافته بودی

جسور و بی تاب ..

 دائم در طپش و تلاطم ..

جسم تيز را بين دو انگشتت جابجا می کنی ..

 نا خود آگاه خيسی بين انگشتا نت را حس می کنی

خودت هم کمی عرق کرده ای ..

کمی که نه

خيس خيسی ..

طعم شوری را گوشه لبت حس می کنی ..

چشمانت را بکلی از ياد برده بودی

می دانی که سرخ سرخ است ..

چون خون ..

ديگر جرات نگاه کردن در آيينه را هم نداری

حتی اگر برای آخرين بارت هم باشد ..

 

سنگدل ..

چطور می توانی از اين چشمان بگذری ..

چشمانی که روزی او را در خود غرق کرده بود

چطور می توانی..؟

زهر خندی می زنی ..

 ـ  همانگونه که او توانست .

 

انگشتانت را به هم می فشاری

طوری که احساس کنی تماس دارند اصلا ..

دستت را پايين می آوری و روی باريکه آبی در طپش فرود می آوری ..

آنرا بطرف پايين می کشی ..

سوزشی جانت را فرا می گيرد

اما تو که درد آشنايی ..

 

نه .. 

نشد ...

 

به خط سرخ و کوتاهی که ايجاد شده می نگری

می دانی که دستت می لرزد ..

به هق هق افتا ده ای ..

دوباره انگشتانت را پايين می آوری

از کنار خط قبل شروع می کنی ..

تمام تنت می لرزد ديگر

با يک حرکت و فشار سريع تمام عرض دستت را می پيمايی ..

به نيمه راه نرسيده خون همه جا را گرفته ..

و چشمانت را هم ..

به دستت نگاه می کنی

به خط عميقی که ايجاد کرده ای

و دو لبه از هم جدا شده پوست و گوشت

سوزش دستت در گرمی خون محو می شود ..

چه گرمای لذتبخشی ..

در آخرين تصوير ذهنت او را می بينی که

 هنوز لبخند از نگاهش نمی افتد ...

 

روی تخت دراز می کشی

چشمانت را به آرامی می بندی ..

 به فکرفرو می روی

ديگر هيچ نمی دانی ..

تنها می دانی که ديگر نمی شود ..

تنها می دانی که ديگر وجودش را نداری ..

آخر

ديگر هيچ هم نيستی ...

 

اسفند ۸۳

 

فریاد خاموش

۱۳۸۳/٦/٢

وقايع نگاری روزهای سياه از پيش اعلام نشده ..

 

حرکت کرمها رو حس می کنی ..

 

دختر هنوز می رقصد ..

چشمانت را می بندی و نگاهش می کنی
 
چشمانت را بيشتر می بندی ..

دقيقتر نگاهش مي کنی

لباسی از خون سرخ پوشيده است.

با يقه ای باز ..

که چاک سينه اش را بخوبی نمايان کرده

و چاک لباسش که از پايين باسن تا مچ پايش امتداد دارد ..

سفيدی اندام برهنه اش بر هوسناکيش افزوده

هر چند لحظه يکبار به سويت بر می گردد

سينه اش را برايت می لرزاند و

سفيدی تنش را نشانت می دهد ..

حرصت را می خواهد در آورد شايد ..

لبخند از نگاهش نمی افتد ..

 

چشمانت را کمی باز می کنی

ساعت روی ديوار را نگاه می کنی

پاسی از شب گذشته را نشانت می دهد

نمی آيد ديگر ..

می دانی که نمی آيد

عمری است که می دانی نمی آيد ..

 

دختر هنوز می رقصد ..

چرخی می زند

دست پسر موبور را محکم تر می گيرد و

بسوی آغوشش کشيده می شود ..

باز چرخی می زند

چاک لباسش کنار می رود

چشمانش را به تو دوخته و نگاهت می کند ..

خيرگی نگاهش در برق چشمانت گم می شود

نگاهت را می دزدی و کينه توزانه پسر موبور را می نگری ..

لبخند از نگاهش نمی افتد ..

سرت را از روی ميز بلند می کنی

همه جا سياه است

سياه سياه ..

چه آرامشی 

چه زيبايی دلنشينی
 
خيلی وقت است که خودرا به سياهی عادت داده ای

خوب می دانی که ديگر جز سياهی را

نمی توانی در وجودت جای دهی ..

از جا بلند ميشوی و براه می افتی

از کنار آيينه عبور می کنی

لحظه ای چشمانت در نگاهش گره می خورد ..

چيزی بر دلت چنگ می زند

غمی ديرينه بر وجودت چيره می گردد

پريشانی و سيا هی اش ..

نگاه گنگی که روزی برايت آشنا بود

برای او هم ..

چشمان پف کرده و به گودی نشسته ات

بی خوابيهای مديدت را بيادت می آورد ..

ديگر عادت کرده ای

خوابيدن بی آغوش گرم او که برايت معنايی ندارد ديگر

و بی احساس لطافت برهنه اش ..

دختر هنوز می رقصد ..

پسر موبور را می نگری که مغرورانه لبخند می زند

چونان فاتحی بر روی او خم شده

زير کمر برهنه اش را گرفته و در چشمانش خيره شده است ..

اما او نگاهش خيره در تو ست هنوز

به ناگاه با يک دست اورا به بالا می کشد و
 
دست ديگرش را در چاک لباسش فرو می کند

آرام از روی رانش به پايين حرکت می کند ..

چشمانت را می بندی ..

می بينيش که هنوز نگاهت می کند

لبخند از نگاهش نمی افتد ..

 

سينی را از روی سرويس بر می داری و

روی ميز می گذاری ..

چيزی که روزی ميشد آنرا کيک ناميد درونش به چشم می خورد

با حسرت به نوشته های روی کيک نگاه می کنی

که زمانی چيزی را تبريک می گفتند ..

اما حالا تنها کرمهای گرسنه را می بينی که

بی امان بر آن حمله ور شده اند ..

از کابينت شمعی بر می داری و

به شمعهای روی کيک که حالا ديگر در

منجلابی از خامه فرو رفته اند اضافه می کنی ..

فندک را از ميان در هم ريختگی اطرافت پيدا می کنی

به نوک شمع نزديکش می کنی

کمی مقاومت می کند اما سرانجام روشن می شود ..

به شعله شمع و روشنايی کور کننده اش خيره می شوی

چيزی بر دلت ناخن می کشد

از اين همه سياهی وجودت چندشت می شود ..

تنها کرمها را می بينی که با روشن شدن شمع سر بيرون می آورند

گويی گرسنگيشان دو چندان می شود ..


چشمانت را می بندی

به امروز فکر می کنی ..

به سالروزی که هيچگاه فرصت تبريکش را پيدا نکردی

نه که نکرده باشی ..

به تو فرصتی داده نشد اصلا

تا آمدی به خود بيايی ديدی

که در او غرق شده ای..

ديدی که همه وجودت او شده و شده ای عزيز او ..

ديدی که نشسته ای روبرويش و محو نگاهش شده ای

ديدی که در اوج لذتی از شنيدن جمله دوستت دارم

ديدی که هنوز از لطافت گونه اش تنت مورمور می شود

ديدی که می ميری و زنده می شوی وقتی که

دستانت را می فشارد و عاشقانه نگاهت می کند
 
ديدی لبخندی را که از نگاهش نمی افتد ..

ديدی که محکوم شده ای در دادگاه بی داور و شاهدی باجرم عشق به فنا

و ديدی رفتنش را ..

نگاهش در تو بود هنوز ..

چشمانت را باز می کنی

ديگر هيچ چيز را نمی خواهی ببينی ..

 

دختر ديگر نمی رقصد ..

گوشه تاريکی روبروی پسر موبور نشسته است

و وجودشان که گويی در هم گره خورده ..

کيکی روی ميز به چشم می خورد

نوشته های رويش را می خوانی ..

گرچه ديگر برايت مفهومی ندارند ..

دست هم را می گيرند و با هم کيک را می برند

چيزی بينشان رد و بدل می شود

لبهايشان که در هم گره مي خورد چشمانت را می بندی ..

خوب می داند که طاقت ديدنش را نداری

هنوز نگاهت می کند ..

لبخند از نگاهش نمی افتد ..

سرت را محکم بين دستانت گرفته ای

دانه های درشت عرق بر صورتت نشسته
 
بدنت به لرزه افتاده و دستانت به رعشه

داغی تنت را احساس می کنی

داغ که نه ..

گدازه ای از آتش وجودت را در بر گرفته که

ذره ذره وجود ملتهبت را در خود فرو می برد و می سوزاند ..

و می سوزاند ..

تو که عمری است سوخته ای

و می سوزاند ..


تمام وجودت لبريز از حس فرياد است

شايد که بتوانی درد درون و سوزش وجودت را به يکباره بيرون بريزي ..

دهانت را باز می کنی

فرياد می زنی ..

و دوباره ..

و دوباره ..

و دوباره ..

جز صدای گنگی نمی شنوی

زهر خندی می زني ..

ديگر خوب می دانی که سهم تو از بودن

همين صدای گنگ است

همين فرياد خاموش ..

و ديگر هيچ.

چشمانت را باز می کني

باز هم چيزی نمی بينی

گويی چيزی جلوی چشمانت را گرفته

هنوز در آتش می سوزی

خوب می دانی چرا ..

می دانی..؟

نه ..

ديگر هيچ نمی دانی ..

دست لرزانت را مشت می کنی ..

بالا می بريش

و با تمام وجود بر روی ميز فرود می آوری ..

کيک از هم فرو می پاشد و متلاشی می شود

شمعهارا می بينی که در هوا می چرخند و

يک به يک خاموش می شوند

هنوز نورشان چشمت را می زند ..

لخته های متلاشی شده خامه و کرمهای له شده را می بينی که

بر لباست ،سر و رويت و در و ديوار و شيشه شتک زده است ..

هزارن کرم را می بينی که هراسان به هر گوشه ای می خزند


رقص ..چاك سينه..پسر موبور ..بوسه ..

صورتت را كه به كبودي مي زند روي ميز مي گذاری

چشمانت را مي بندي

كرمها را مي بيني كه هر لحظه بيشتر وجودت را در بر مي گيرند ..

چشمهايت را كمي باز مي كني

كرمها به درون چشمانت هجوم مي آورند ..

دهانت را باز مي كني تا فرياد بزني

اما هجوم كرمها مانعت مي شود ..

برق نگاهت خاموش مي شود و

صدا هم در گلويت ..

تا..

نمي داني

ديگر هيچ نمي داني

تمام وجودت را كرمها فرا گرفته اند ..


حركت كرمها رو حس مي كني ...


 

فریاد خاموش

۱۳۸۳/٤/٦

وقايع نگاری يک رهايی از پيش اعلام نشده ..

 

هنوز گيجم ..

گيج و سر در گم ..

هنوز آنچه در اطرافم درحال انجام است دقيقا برايم روشن نيست ..

کاش کسی بود و برايم توضيح می داد ..

اما ..افسوس که ..

تنهايي بد دردی است

اما چه ميشه کرد ..

بايد ساخت

به خودم ميام ..

ظاهرا دارن منو صدا می کنن

به آرامی بلند ميشم ..

طی اين مسير کوتاه و چند قدمی بد جوری عذابم ميده ..

مدام نگاههای سنگين بقيه رو حس می کنم ..

لعنتی ..

به ميز دفتردار می رسم ..

 به دفتر دار پير نگاهی می اندازم ..

ناخود اگاه نگاهم بروی لبهاش خيره می مونه ..

حرکت لبهاشو می بينم ..

گرچه چيزی از صداشو نمی شنوم ..

خودکار رو به دستم می ده و چند جای دفتر بزرگ رو برام علامت ميذاره ..

خودکار رو به دست ديگم می دم ..

کف دستمو که کاملا خيس عرق شده به شلوارم

 می کشم و خشک می کنم..

خودکار رو بين انگشتام جابجا می کنم ..

يه بار ديگه بر می گردم ..

بر می گردم و نگاهت می کنم ..

خيلی آرام نشستی ..

نمی دونم ..

شايد لبخندی هم بر لب داری ..

لعنتی ..

ديگه نمی تونم ..

چشمامو می بندم ..

احساس می کنم همه جا داره دور سرم می چرخه ..

تمام کابوسهای شبانم به يکباره جلوی چشمام رژه می رن ..

احساس خفگی می کنم ..

همونجور که همه جا دور سرم می چرخه نگاهم روی

دفتر دار پير ثابت می مونه که از بالای عينکش داره بطرز

 مسخره ای منو نگاه می کنه ..

دستمو به لبه ميز می گيرم ..

لحظه ای می گذره ..

برای رهايی هر چه زودتراز اين و ضعيت دردناک روی ميز خم ميشم

و تمام جاهای علامت زده شده رو به سرعت امضا می کنم ..

خودکار رو روی ميز می گذارم و بدون اينکه سرمو بالا بيارم

بر می گردم و سر جام می شينم ..

سرمو که بالا ميارم تو رو می بينم که خرامان خرامان به طرف ميز ميری ..

دوباره احساس بدی بهم دست ميده ..

احساس می کنم که ديواره های اتاق دارن منو در خود فرو می برند ..

نه از اينکه داره همه چی تموم ميشه ناراحت باشم ..

برعکس ..

هميشه آرزوی اين لحظه رو داشتم ..

هميشه تو روياهام لحظه رهايی از توی لعنتی رو تصور می کردم ..

ياد زمانی می افتم که باعث شدی بهارم رو از دست بدم ..

ياد لحظه ای که همه وجودمو از دست دادم ..

و تو ..

و توی لعنتی باعث شدی ..

هيچ وقت نتونستم به خودم بقبولانم که کسی حتی لحظه ای

 بتونه جای بهارمو واسم پر کنه ..

می دونم ..

می دونم که تو هم اينو خوب می دونستی ..

اينو از همون لحظه اولی که با هم برخورد داشتيم فهميدی ..

از همون شب اولی که با من خوابيدی فهميدی ..

 از تمام شبهايی که با من خوابيدی  فهميدی ..

و من در تمام مدت از دست کابوسهای شبانه لعنتی ام

تنها آرزوی مرگ می کردم ..

از تمام شبهايی که با من صبح کردی ..

و در پايان هنوز دختر بودی ..

می دونم که اين مسئله بدجوری واست سنگين بود ..

می دونم که چقدر واست سخت گذشت ..

می دونم که چقدر واست سخت بود که تمام مدت خودتو عرضه کنی

اما حتی يه گوشه چشم هم نصيبت نشه ..

اما ميدونی که نبايد از من اين انتظارو می داشتی ..

حتی تصور اين مسئله هم واسه من غير ممکن و وحشتناک بود ..

آخه من جز بهارم که کسی و نمی ديدم ..

نمی دونم چی شد که يهو ديدم اون رفته ..

يعنی که تو باعث شدی بره ..

آخه ..

آخه از من توی اون روزا چه انتظار ديگه ای ميشد داشت ..

آره ..

تصميممو گرفته بودم ..

می خواستم از زمين و زمان انتقام بگيرم ..

می خواستم همه چيو نابود کنم ..

می خواستم از خودم انتقام بکشم ..

واسه همين هم تورو انتخاب کردم ..

دم دست ترين و کثيف ترين آدمی رو که می شناختم ..

آخه ..

آخه می دونستم خوب می تونی عذابم بدی ..

خوب می تونی منو با اون رفتار هرزت زجر بدی ..

ببين ..

در تمام طول اون شبها نبايد انتظار ديگه ای از من می داشتی ..

بخصوص از وقتی که رابطت با اون مردک عوضی برام مسلم شد ..

تمام مدت تو ذهنم و توی کابوسهام بالا پايين رفتن تنت و

صدای جير جير تخت رو تصور می کردم ..

از نظر من تو هنوز هم دختر هستی ..گر چه ......

...

لعنتی ..

سرمو بالا ميارم

کارت رو انجام داده ای و سر جايت نشسته ای

دقتر دار هنوز حرف می زند ..

گرچه هنوز هم چيزی متوجه نمی شوم

از اشاره دستش به خود می آيم ..

به بيرون هدايتمان می کند و می گويد که فلان روز

 برای گرفتن رونوشت بياييم ..

از اتاق خارج می شويم ..

از اينکه ديگر هيج تعلقی بهم نداريم احساس خوبی سراپای

وجودمو در بر می گيره ..

از اين به بعد تنت مال خودت است ..

با نگاهم اين جمله را به صورتت می پاشم ..

اما چيزی در نگاهت می بينم که جانم را به آتش می کشد ..

برق شادی نگاهت را فرا گرفته در حاليکه لبخند

 پيروز مندانه ای بر لب داری ..

به سمت پله ها براه می افتی و شروع به پايين رفتن می کنی ..

چشمانم سياهی می روند ..

ديگر حال خودرا نمی فهمم ..

يه سمت پله ها حرکت می کنم ..

با کمی تند تر کردن قدمهايم به تو می رسم ..

ديگه دقيقا پشت سرت هستم ..

صدايت می زنم ..

بر می گردی و مغرورانه نگاهم می کنی ..

فقط يک پله فاصله داريم ..

لحظه ای چشمانم را می بندم و باز می کنم ..

تصميم خودم را می گيرم ..

در يک لحظه و با يک حرکت ناگهانی دو تا دستمو بالا ميارم و

با تمام و جود به طرف پايين هلت می دم ..

و حشت رو با تموم وجود توی چشمات می بينم ..

گرچه ديگه خيلی دير شده ..

دير ..

برای همه چيز ..

...

همه چيز خيلی سريع اتفاق افتاد ..

سکندری می خورد و پله هارا چند تا يکی می کند ..

نرسيده به پاگرد سرش را می بينم که با شدت هرچه تمامتر

در تيزی پله فرو می پاشد ..

همه چيز خيلی سريع اتفاق افتاد ..

...

آرام پله هارا طی می کنم ..

با دقت تمام مواظب هستم که تنش را لگد نکنم ..

صدای هياهويی از بالای پلکان به گوشم می رسد ..

از پله آخر پايين می آيم ..

نفس عميقی می کشم و پا به دنيای جديد و

بی تعلق خاطری که انتظارم را می کشد می گذارم ..

گرچه می دانم که نبايد احساس خوبی داشته باشم ..

 

 

فریاد خاموش

۱۳۸۳/۱/۱٧

وقايه نگاری يک فروپاشی از پيش اعلام نشده ..

 

 

محکم می کوبمش به ديوار ..

 

می دونی چيه ..؟

اون روز اول که ديدمت ..

با خودم گفتم که.. آره .. تو خودش هستی ..

الهه پاکی ..

اون رفتار همراه با متانت و سنگينيت بود که منو شيفته خودش کرد ..

می دونی چيه ..؟

آخه ..

آخه تو تنها کسی بودی که تاب رو در رويی با منو داشت ..

می تونستی مدتها مستقيم تو چشام نگاه کنی و

صحبت کنيم و برق چشام تورو از خود بيخود نکنه ..

 

يادته ..؟

يادته اون روز اول که خواستم سر صحبت رو باز کنم

 چطور سرخ و سفيد شدی و دست و پاتو گم کردی ..

همين منو ديوونت کرد ..

 

محکم می کوبمش به ديوار ..

 

يادته ..؟

هيچ وقت ازت نخواستم که شمارمو بگيری يا

حتی باهام رابطه داشته باشی ..

می دونی چيه ..؟

آخه ..

آخه تو برام مقدس تر از اين حرفا بودی ..

آخه ..

آخه من نمی تونستم تو ذهنم بگنجونم که با تو باشم ..

که وجود تو رو آلوده کنم ..

 

می دونی چيه ..؟

گاهی اوقات که غرق در افکار بچه گانه می شدم

تو رو عروس روياهام  می ديدم ..

تو خيالم تموم موانع رو از پيش رو بر می داشتم حتی اون

اختلاف سن لعنتی رو که باعث می شد هميشه

فکر کنی خيلی از من کوچيکتری ..

 

می دونی چيه ..؟

کاش می دونستی ..

کاش می دونستی اون قيافه هميشه ممتنع تو بدجوری آرزوی

 يه لبخند رو به دلم گذاشته بود ..

 

محکم می کوبمش به ديوار ..

 

يادته ..؟

اون روزی که واسه اولين بار به روم خنديدی چی به سر من آوردی ..؟

مثل بچه ها ذوق کرده بودم و تو نمی فهميدی چرا ..

يادته ..؟

....

...

 

می دونم که يادت نيست ..

آخه ..

آخه اصلا واست مهم نبود ..

آخه ..

آخه اصلا واست مهم نبودم ..

اما نمی دونم چرا هيچوقت اينو نفهميدم ..

تا اون روز که ..

 

می دونی چيه ..؟

روزی که فهميدم با اين رفيق عوضی من ريختی رو هم  بدجوری

 حالم از خودم بهم خورد ..

وقتی ازش شنيدم تا شب تو بغل اون عوضی خوابيدی و

چطور با عطش کام می گرفتی بدجوری

حالم از خودم بهم خورد ..

وقتی فکرشو می کنم که به يه آشغالی مثل تو که

باهات خوابيدن يه لحظه هم کاری نداشته علاقه داشتم

بدجوری از خودم بدم مياد ..

عوضی ..

حالا ديگه می دونم چرا واست مهم نبودم ..

آخه ..

آخه هيچوقت نخواستم باهات بخوابم ..

 

ببين ..

اين جايگاه همون چشماييه که واست برق می زدن و

تو خودتو گم نمی کردی ..

ببين ..

 اين سر مه ..

محکم می کوبمش به ديوار ..

 

شتک زدن خون به روی ديوار ..

جسمی بيجان ..

و ديگر هيچ ..

 

فریاد خاموش

۱۳۸۳/۱/۸

وقايع نگاری يک شروع دوباره از پيش اعلام نشده ...

 

خب ...

در اين نوشته برای اولين و شايد آخرين بار با لحن مستقيم برای شما می نويسم ..

 

 ۱ـ امسال هم مثل  قبل بهاريه ای در کار نيست ..

  حس بهاری هم نيست ديگر  ..

بهاری هم در کار نيست ..

هر چه هست سردی و

سياهی و پژمردگی است ..

به وسعت اين آسمان سياه و اين دريای بيکران تاريک می دانم که ديگر نيست ..

نيست شد ..

امسال بهارم را در دستان غريبه ای يافتم ..

پس ..به خاک می سپارمش ..

ودر کنار هم ..

تا ابد ..

 

 ۲ـ به عنوان شروع سال جديد ذکر نکاتی رو لازم می دونم ..

تنها دليل اين نوشته تنها همين است .. و ديگر هيچ ..

می خوام برم به يه گذشته نزديک ..به روزايی نه چندان دور ..

به روزايی که تازه وبلاگ نويسی راه افتاده بود ..

خب..

چی داشتيم ..يه سر پر نوشته ..يه دل گرم ..و اميد به خونده شدن ..

پس کجا بهتر از وبلاگ ..؟

 پس بلاگ اسپات شد مبدا نوشتن من ..

با وبلاگی ساده  که تنها خواننده اش خود من بودم شايد ..

تا اينکه ..

و خدا پرشين بلاگ را آفريد ..

و ما که تازه بعد مدتها ياد گرفته بوديم چطور با بلاگ اسپات کار کنيم راهی

ديار پرشين بلاگ شديم ..آنهم با اميد و آرزوی فراوان ..

که نتيجه وبلاگی شد بنام ..که سرانجام تبديل شد به ...

اون موقع تقريبا هر روز می نوشتم ..

ليست کوتاه اعضا پرشين رو باز می کردم و تقريبا همه رو می خوندم ..

از بالا تا پايين ..و نظر هم می دادم ..

ظرف يک هفته ۱۰۰۰ بازديد کننده داشتم که در آن دوران طلايی پرشين

برای من باور کردنی نبود ..

حتی در اين مورد مطلبی هم نوشتم ..

 

۳ـ خيلی زود با وبلاگ  آلبالو آشنا شدم که اونروزا توی همون

 چند ده وبلاگ هم از بقيه بهتر بود ..

الان افتخار می کنم که بهترين دوست تمام دوران زندگی منه ..

گرچه هيچ وقت حتی صداشو هم نشنيدم ..واسه من کامران همونيه

 که بار اول تو بلاگش باهاش آشنا شدم ..

دوستی که حتی تا اوايل سال قبل نمی دونست اين وبلاگ رو من می نويسم ..

شايد اگر تحسين های آلبالو در حدود دو سال پيش نبود اکنون ديگر نمی نوشتم ..

در مطلبی در اوايل تابستان در وبلاگ قبليم درباره او بسيار گفته ام ..

تنها کسی که منو فهميد ..

 

۴ـ می دونم که خيلی کم می نويسم اما

افتخارم اين است که فقط می نويسم ..بدون شک هيچ نوشته زائدی

در وبلاگهای من نخواهيد ديد ..هيچ تبريک عيدی ..و هيچ تسليت فاجعه ای ..

و هيچ حرف بی موردی ..

هيچگاه شعری از يغما يا حتی فريدون مشيری در وبلاگ من نخواهيد ديد ..

اگر نيازی به شعر هم بوده از سروده های خودم بوده ..

هيجگاه مطلبی را از جايی (کش نرفتم ) گرچه بسيار از من (کش رفتند) و

هيچ نگفتم ..

من فقط يه نويسندم .. جز ارزش هنری نوشته يه هيچ چيز فکر نمی کنم ..

به اينکه کسی از محتوای نوشته خوشش بيايد فکر نمی کنم ..

تنها ارزش هنری نوشته را می بينم و بس و هيچگاه در اين مورد

 تن به خودسانسوری نا خواسته نداده ام ..

گرچه خود ديگر متوجه شده ايد که امکان نوشتن هر نوشته ای

از من می رود ..

گرچه هيچگاه حتی کلمه ای رکيک به کار نبرده ام ..

 

۶ـ هيچ وقت تن به تبادل لينک نداده ام .. هنوز تنها کسانی را انتخاب می کنم

که شبيه من بنويسند يا لااقل نوشته ای در خور داشته باشند ..

که اين ديگر بر همه آشکار است ..

هيچگاه به اميد نظر دادن ديگری در جايی نظر نداده ام ..

که خود می بينيد تعداد نظرها را که در اينجا از سی و در وبلاگ قبل

از هفتاد فراتر نرفت ..

که باز هم می بينيد که بی مايه ترين وبلاگها چندين برابر کامنت دارند ..

و از اين بابت بسيار خوشحالم که ديگر کسی به اميد نظر

 متقابل من نظر نمی گذارد .. بلکه حرفی برای گفتن دارد که

من هم از آن استفاده می کنم ..

 و اينکه هيچگاه در هيچ وبلاگی تقاضای خوانده شدن نکرده ام ..

حتی در اين وبلاگ اسمی هم از وبلاگ قبل خود نياورده ام ..

خوشحالم که اگر ۱۵ نظر بيشتر ندارم در عوض ۱۵ نفر هستند که

نوشته مرا تاييد و يا نقد می کنند ..

به وبلاگهايی که در راستای ايجاد يک جرقه حتی کوچک در ذهن من کمکی

نخواهند کرد هرگز سر نخواهم زد ..شايد به همين علت تعداد بازديدها در روز

در بهترين حالت از مرز ۵۰ -۶۰ نمی گذرد ..برای من آمار وکنتور هيچ اهميتی ندارد

که اگر می داشت اکنون وضع به گونه ای ديگر می بود ..

افتخارم اين است که جمعی از بهترين ها مرا می خوانند و نظر می دهند ..

 

۷ـ گاهی بعضی از نوشته های من به مذاق عده ای خوش نمی آيد ..

چه باک ..که قرار هم نيست که بيايد ..قرار نيست که من بازتاب

خواسته و افکار کسی باشم .. در اين مدت سعی کرده ام سبک نوشتنم را

تثبيت کنم که به جاهايی هم رسيده ام ..ديگر کسی که به اينجا می آيد

بايد بداند چه نوشته ای با چه افکاری را ممکن است بخواند ..

نهايت اشتباه است اگر کسی ار من انتظار نوشته ای طنز يا حتی ذره ای

اميدانگارانه داشته باشد ..

آنهم از وجودی که ديگر حتی به زور دستانش هم

نمی تواند دو گوشه لبانش را به نشانه خنده بالا برد ..

سبک نوشتن من مشخص است ..نوشته من آن گوشه سياه و تاريک وجود همه

شماست که وقتی می خوانيدش احساسی خفته را درونتان بيدار می کند و يا

حتی وحشت می کنيد از خود ..

و نهايت شادی  من لحظه ای است که توانسته باشم ذره ای چيزی از احساس

حتی يک نقر از شمارا بيان کرده باشم ..

مثل نوشته اخير اين چند نفر که با واکنش بی سابقه ای روبرو شد ..

تنها لحظه ای آرام شدم که خواندم همذات پنداری يک نفر را با نوشته ام ..

همينجا باز اعلام می کنم که تن به هيچ خود سانسوری نخواهم داد ..

بسيار تعجب می کنم وقتی می بينم که گاهی يادمان می رود که

يک نوشته فقط يک نوشته است ..نه چيزی بيشتر و من هم يک نويسنده ..

پس   از اين به بعد ريشه هر گونه سوء تفاهم را در خود جستجو کنيد ..

و ديگر واکنش در برابر نوشته ای از قبيل نوشته من کاملا بی معنی خواهد بود ..

 

۸ـبزرگترين اتفاق تمام دوران نوشتنم را حضور در جمع اين چند نفر می دانم ..

اتفاقی که تنها با ياری آلبالو ميسر شد ..چهار ماه از نوشتنم در اين چند نفر

می گذرد و فکر می کنم با کسانی همکاری می کنم که با من سازگارند ..

متهم عزيز که هيچ وقت نوشته هامو نمی خونه و بابا لنگ دراز

که  نوشته  هاشو دوست دارم ..

ديگر زمانی فرا رسيده که از هر نوشته  بدون امضاء هم می توانيد

 نويسنده اش را تشخيص دهيد ..(نهايت آرزوی من همينه ..)

همينجا  نظرمو می گم واون اينکه اين چند نفر بهترين وبلاگ گروهيه

که تا به حال خوندم ..جمعی از افکار مکمل هم ..

نهايت عشق و نهايت تنفر که در کنار هم تضاد زيبايی رو به وجود می آورند ..

زندگی و .. مرگ ..که گاهی می ترساندمان ..

 

۹ـ و بالاخره قسمتی که خيليها دوست دارند در موردش بدونند ..

من هيچگاه در مورد خودم صحبت نکرده ام ..با يقين کامل اعلام می کنم

که هيچ کس قطعا منو نمی شناسه ..مطمئن هستم همين الان هم

خيلی ها از جنس من مطمئن نباشند ..

شايد علت اينکه هنوز اينجا هستم و می نويسم همين باشد ..

هيچگاه در مورد خودم به کسی پاسخ روشنی نداده ام (اگه کسی سراغ

داره بگه ..) هيچ کسی کوچکترين اطلاعاتی در مورد من ندارد که

همين امر باعث شده هيچگاه دچار خود سانسوری نشوم ..

هيچگاه به فکر يک  قرار وبلاگی نيفتادم ..

در اين مدت ديده ام نويسندگان بزرگی راکه   بعد از اولين قرار وبلاگی

براحتی از دور خارج شده اند ..

 در تمام اين مدت تنها يک ID بوده ام که هيچگاه پا را از اين

 دنيای مجازی فراتر ننهاده ام ..

اما هرگاه با خواسته  شما روبرو شدم آ نگاه با وفور اطلاعات روبرو خواهيد شد ..

 

۱۰ـ از اين به بعد خيلی بيشتر می نويسم ..می تونم بگم ماهی ۳-۴ نوشته..

(بازم ميگم ..همه چيز بستگی به خودتون داره .)

دارم روی يه سبک جديد کار می کنم که البته هنوز روی کاغذ نياوردمش ..

باشه واسه نوشته های بعدی ..

 

۱۱ـتو اين مدت جز موارد خاص با تعداد زيادی صحبت نکرده ام ..به جز البالو

که مشخصه می تونم از  آلک عزيز که همين يه ذره صحبت

کلی به من کمک کرد نام ببرم ..علاوه بر اون بايد از بابا لنگ دراز هم نام ببرم

که تنها هم صحبتهای هميشگی من هستند ..

 

  ۱۲ـ در آخر می خوام از تمامی کسايی که تو اين مدت به اينجا سر زدند

و يا حتی فقط يک بار نظر داده اند تشکر کنم ..

اسامی تمام دوستان بدون هيچ  ترتيبی ذکر می شود ..پيشاپيش از

احتمال عدم يادآوری بعضی از دوستان عذر می خوام ..

اسامی دوستان وبلاگ قبل رو هم به ياد نميارم ..

 

آلبالو ـ  آلک ـ زن تنها ـ بابا لنگ دراز ـ نويسه ـ پويا ـ منحرف ـ اميد آسمانی

مرد سربی ( که هيچ وقت يه من سر نمی زنه ) ـ روشن ـ مهسا ـ

ناديا ـبامداد بارانی ـ راشنو ـ طلا ـدرد مشترک ـ لورکا ( که دوست دارم

يه روز منو بخونه ) ـ ماهی ـ انگوری ـبهار ـاشک مهتاب ـ ريرا ـ گلوريا

کودک ۱۸ ساله ـ پونه ـنرگس مست ـسروده ـ مونس ـ منتظر ـپرچين راز

شميلا ـآواره سراب ـدی جی امين ـ دنيا ـرهگذر ـ آتوسا ـ مهدا  ـ رايا ـبانوی ارديبهشت

هاله و ...

 در اين مدت به تمامی دوستان سر خواهم زد ..

****

 در روزهای آخرين ماه سال يکی از بهترين دوستان وبلاگی خودم رو از دست دادم ..

آرين (خاطرات يه منحرف با فرشته ها ) در اثر سانحه تصادف عليرغم

تلاش پزشکان جان خود را از دست داد ..

هيچوقت آخرين صحبتاشو که اون قدر پر اميد بود از ياد نخواهم برد ..

آرين عزيز ..دوست مجازيم ...گرچه هيچگاه نديدمت ..

اما به يادت تا صبحگاه اشک خواهم ريخت ..

روحش شاد ..

 

فریاد خاموش

۱۳۸٢/۱٠/٢۸

وقايع نگاری يک احساس از پيش اعلام نشده ..

 

 

 بدجوری احساس سرما می کنم ..

 

اصلا نمی فهمم ..

چرا اينکارو با من کردی ..

دستشو محکم تر تو دستات فشردی ..

دستای يه رقيبو ..

اونم جلوی چشمای من ..

همون چشمايی که واسشون می مردی ..

و خنديدی پر غرور ..

 

بدجوری احساس سرما می کنم ..

 

يادته ..؟

داشتی می خنديدی ..

سرمست بودی ..

سرمست ..؟

از چی ..؟

از اينکه قلبمو شکستی ..؟

از اينکه با تمام وجود تمام وجودمو له کردی ..؟

اونموقع به من هم فکرکردی ..؟

می دونم که نکردی ..

حتی نيگام هم نکردی ..

و گرنه می تونستی اون بغض لعنتی رو که داشت خفم می کرد

لابلای اون قطره اشکی که سرازير شد حس کنی ..

 

بدجوری احساس سرما می کنم ..

 

يادته ..؟

دلم فقط يه بار تپيد..؟

فقط واسه تو تپيد ..؟

فقط واسه تو لرزيد ..؟

پس چرا رفتی ..

می دونم که يادت نيست و گرنه ..

 

بدجوری احساس سرما می کنم ..

 

يادته ..؟

حرفام يادته ..؟

باشه ..

يادت ميارم ..

من که گفته بودم طاقتشو ندارم که نباشی ..

طاقتشو ندارم که ببينم رفتنتو ..

يادته گفتم اگه يه روز رفتی ديگه نبايد با هيچکس باشی ..؟

خوب يادمه ..

تو هم قبول کردی ..

يادته گفتم اگه يه وقت هم خواستی با کسی باشی

برو يه جايی که من نباشم ..

يه جايی که ديگه سياهی چشاتو نبينم ..

يادته گفتم اگه هم خواستی اينجا باشی لااقل

بگو تا من خودمو گم و گور کنم ..

يادته ...

می دونم که يادت نيست و گر نه ..

 

وقتی فکرشو می کنم دوست دارم خودمو تيکه پاره کنم ..

اما نه ..

 

می دونی ..؟

تو همه وقتايی که با چشای سيات نيگاش می کردی و

می گفتی دوسش داری ..

تو همه وقتايی که می ذاشتی تو سياهی چشات گم شه ..

تو همه وقتايی که تو بغل اون می مردی و زنده می شدی ..

تو همه وقتايی که می ذاشتی گردنتو بخوره و جاش کبود شه ..

تو همه وقتايی که کبودی گردنتو يادگاری نگه می داشتی

تا نشونش بدی و اون باز گردنتو بخوره تا جاش خوب شه ..

من فقط  لرزيدم ..

من فقط لرزيدم ..

 

می دونی ..؟

تو همه اين لرزهای هميشگيم

 فقط يه آرزو داشتم ..

که   فقط برای يکبار .. فقط برای يکبار هم که شده

بذاری منم گردنتو کبود کنم ..

يه يادگاری کوچيک ..

اما موندگار ..

 

بدجوری احساس سرما می کنم ..

 

چشام سياهی ميرن ..

چشام از رو چشای سيات اينور و اونور ميرن ..

دارم می لرزم .. بدجوری ..

 چی با خودت فکر کردی که اينکارو کردی ..

ديالا جواب بده ..

چرا هيچی نمی گی لعنتی ..

جواب بده ..

جواب بده ..

 ...

...

 دوتا دستامو که ديگه بدجوری دارن می لرزن

 از دور گردنش بر می دارم ..

 بدجوری کبود شده ..

با تمام وجود روی دو زانو زمين می خورم ..

دارم می لرزم ..

اشک از چشمام سرازيره ..

هميشه فکر می کردم تو اين لحظه هيچ احساسی

نداشته باشم ..

 اشک از چشام سرازيره ..

دارم می لرزم ..

يه بار ديگه نگاش می کنم ..

چشای سياش از حدقه زده بيرون ..

و من .. باز تو سياهی چشاش غرق ميشم .. 

 

بدجوری هيچی احساس نمی کنم ..

 

 

فریاد خاموش

۱۳۸٢/۱٠/٥

وقايع نگاری يک شمارش از پيش اعلام نشده ...

 

 

سياهي شب بر دلت چنگ مي زند ..

گوشه اي تاريک مي نشيني ..

بدنبال نشاندن حسي غريبي ..

روي تخت دراز مي کشي..

 به چه فکر می کنی ..؟

نمی دانی ..

نه ..

معلوم است که می دانی ..

اما چه فرقی می کند ديگر ..

چون مرده اي چشمانت را مي بندي ..

ناگهان بازش مي کني ..

آري ..

خودش است ..

مي داني که جز اين چاره اي نداري ..

مي داني که سرنوشت تو همين است ..

از اين جبر بيزاري ..

بيزاري ..

بيزاري ..

اما مجبور ..

مي داني که بايد تمام شوي ..

پس ..

..

تا ده مي شماری ..

و ديگر هيچ حس نمي کني ..

...

يک ..

دو ..

کافي شاپ معروف شهر ..

همه غرق شور و شوق ..

تو و اون روبروي هم ..

نهايت شاديت است ..

چقدر آرزو مي کني که کاش همه تو را مي شناختند ..

چقدر که دوست داري همه تو را با او ببينند ..

نگاهت مي کند ..

و لبخندي نثارت ..

آتش لبان بي آرايشش بر جانت شعله مي اندازد ..

از شيريني نگاهش سرفه ات مي گيرد ..

برايت آب مي آورد ..

موقع رفتن است ..

نگاهش مي کني ..

و از اينکه از او بلند تري احساس غرور مي کني ..

به اتو مبيلش دعوتت مي کند ..

...

سه ..

چهار ..

پشت ميز رياست نشسته اي ..

و او چون ارباب رجوعي التماست مي کند ..

‌ـ ببين .. تورو خدا ..بايد يه جوري همه مشکلارو حل کنيم ..من که

نمي تونم تورو از دست بدم ..

و تو مغرورانه سرت را بالا مي گيري ..

ـ چرا خدا بايد همه چيزاي خوبو از من بگيره ..

لبخندي بر گوشه لبت مي نشيند ..

او را به بوسه اي مهمان مي کني ..

اما مي گويد براي بعد ..

و تو تا ابد به انتظار بعد مي نشيني ..

شب هنگام از صداي اشکهايش لذتي وجودت را فرا مي گيرد ..

...

پنج ..

شش ..

او رانندگي مي کند ..

و تو مي گويي حرفهايت را ..

و شرطهايت را ..

و او نوميدانه نگاهت مي کند ..

و التماست ..

اما تو ..

موقع رفتن دستانت را مي فشارد ..

براي اولين و ...

نه .

شب هنگام که تماس مي گيري هنوز

آنقدر سرشار از غروري که سرديش را نمي فهمي ..

هفت ..

از صبح با هم بودن ..

بي هيچ حرفي و کلامي ..

پيچ ميدان را رد مي کني ..

بوي ماهي گنديده دکان کنار خيابان دلت را آشوب مي کند ..

دستانش را گرفته اي ..

سرد سرد است ..

حتي نگاهت هم نمي کند ..

...

هشت ..

ديگر شنيدن صداي بوق آزاد ديوانه ات مي کند ..

يکي دو روزي مي شود ..

هر چه زنگ مي زني يا خاموش است يا بر نمي دارد ..

رواني شده اي ديگر ..

آخر تو که طافت دوريش را نداري ..

چيزي که هيچوقت به او نگفته اي ..

احساس مي کني در حال انفجاري ..

بدون او بودن را مي انديشي ..

نه ..

نمي شود ..

محال است ..

...

نه ..

سرانجام روزي پيدايش مي شود ..

و تير خلاص را مي زند ..

ـ از زندگيم برو بيرون .. ديگه نمي خوام صداتو بشنوم ..

و تو از زندگيش بيرون مي روي ..

و تو مي روي ..

مي روي که بميري ..

فردا همه جا صحبت از مردن توست ..

اطراف را مي نگري ..

همه جا يکدست سفيد است ..

او را مي بيني که گوشه اي ايستاده ..

از اين بالا بخوبي واضح نيست ..

شايد مي گريد ..

بر بيهودگي خويش يا

مرگ بيهوده تو ..

کسي نمي داند ..

هيچگاه نمي داند ..

ده .

ديگر هيچ حس نمي کنی ...

 

فریاد خاموش

[ خانه | | تماس با من ]